X
تبلیغات
اشعار عاشقانه

اشعار عاشقانه

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از

موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى

 اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت

 نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان

شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش

سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک

 صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از

شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب

پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب

داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه

نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 فاصله ابراز عشق دور نیست.

 فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

 شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

 سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

 ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

 پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

 ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

 اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز
 
اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

 قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

يارب

عجب حالي را در وجود من گذاشته اي

حالي كه مرا توان گفتنش نيست

قلم در برابر نوشتنش سر تعظيم دارد

گوشي را ياراي شنيدنش نيست

حالي كه مرا با خود مي برد همچون ذره اي خاشاك

كه بوسه نسيم او را به هر كنجي مي كشاند

حالي كه فرصت تفكر را از مغز پوچ من گرفت

حال رنجورم راچگونه درمان كنم

در حالي كه نمي دانم كي و چگونه گرفتارش شدم

حالي كه حتي خودم هم نمي دانم كه دردم چيست و ناله ام از كيست

از كه بايد بنالم كه هر چه بر مغز سبك بالم فشار آوردم

دشمني چون خودم يافت نشد

خداي من فقط تو ميداني كه در وجودم چه مي گذرد ...

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

چیزایی که من یاد گرفتم ...

 آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد

 بگیریم . آموخته ام که به خودم احترام بذارم .

 آموخته ام که این ترس از مشکلات

 است که انسان را می کشد نه خود آن .

آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .

 آموخته ام که آزاد باشم . آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .

آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .

آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .

آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .

آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .

آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .

 آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .

 آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم

آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .

آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط

در دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز

 باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم."

 

 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ

 سرزنشم کنند.سرزنش هایشان را خواهم پذیرفت به بهانه تولد حقایق

 غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .شکست ن

ه برای پنهان کردن است و نه بهانه پنهان شدن.

آری من شکست خویش را از بلندای بلندترین قله ها و با صدایی هر چه

 محزون تر به محزونی آواز نی لبک چوپان پهن دشت بی انتهای تنهایی

 فریاد خواهم زد.

میگویند از طلوع صبح بنویس و نیز از آفتاب. ومن چگونه از خورشید

 بنویسم زمانی که باران غم هجران تو پی در پی بر پنجره چشمانم

 میزند .

پس از آن روز جدایی و فراق به دل بیقرارو بیچاره ی خود گفتم که باید

 نفش شکستی تلخ و تیره را در خاطرات سپید خود با رنجی تیره تر

 آذین کند.

آه ای مریم من ، ای مریم شبهای تارم ، ای تمامت هم خوبی  و ای

 وجودت همه یاس ، بی تو همچون فاخته ای در زمستانی سرد،

 بنشسته بر شاخه درختی فرد چشم به راه آشنایی از دیار

 غریبستانم.

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

امروز فهمیدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند اینطوری باشن حتی عزیز ترین ...........!

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه

تو لحظه‌های بی‌کسیش پرنده پر نمی‌زنه

با کوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره

مسافر خسته من ، یه عمره که مسافره

 

 

 

 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی باز کنم .

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

نمي بخشمت....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....

نمي بخشمت .....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....

نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....

 و مي بخشمت

 بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا را
سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
حتی بیش از عشق

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای

کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و

گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می

بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

هوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت.

نمی دانم.
ز این بی دلی ها خسته شدم.
دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.
دیوانگی هم عالمی دارد

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

 

آرزویم این است

آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم  | 

مطالب قدیمی‌تر