طنز از احسان الله سلام 

 

در جستجوی نان قاق 

 

نازیه روغن پرست، آهسته از خانه اش برآمد، خریطۀ پوپنک زده را زیر چادریش پنهان کرد و با عبور از جاده هایی که بوی کباب می دادند، به سوی «بازار کاه فروشی» روان شد. 

 

در امتداد جادۀ آسمایی، عطر چپاتی نرم و بوی نان گرم نانوایی ها چند بار اورا منحرف کرد تا به بازار کاه فروشی نرود، اما لاحول کنان، به شیطان لعنت فرستاد و ندا سر داد: 

 

ـ خدایا! از شر نان گرم به تو پناه می برم. الهی! کمکم کن تا از پیش این نانوایی ها سرخ روی و دست خالی بگذرم و با سلامت به بازار کاه فروشی برسم. 

 

وقتی نازیه از حملۀ نان های پرکی و پنجه کش نجات یافت و داخل جادۀ منده یی شد، حالش بد تر شد: قوطی های روغن مثل بم های بیرلی بر سرش فرود می آمدند. زمین را مانند کچالو می دید و زمان را مثل پیاز. ماش ها به طرفش می لولیدند و چیغ می زدند، اگر زور داری بیا ما را بخر و بخور. برنج ها نعره می کشیدند، اگرجیب پلاو پزی داری، ما حاضریم مهمان یار شویم! 

 

نازیۀ برنج سوخته از این فیرهای غذایی قریب بود به زمین بخورد و به کوما برود، اما خوش بختانه یک چُندک جانانۀ افغانی از بی هوشی نجاتش داد و فریاد زد: 

 

ـ او لوبیای بی ناموس! چرا پشت زن های مردمه می گیری، از خود گوشت و دنبه نداری!؟ 

 

چند قدم آن طرف تر هنوز از هم آغوشی با چای سبز رها نشده بود که مردی از عقبش صدا زد: 

 

ـ خاله خاله، هوشت کجاست، خلطه ات افتاد. 

 

نازیه سراسیمه خریطه اش را برداشت و عاجزانه گفت: 

 

ـ خیر ببینی نخود جان، خدا ماش های تانه زنده داشته باشه، به روی حبیبش در هیچ میدانی بی قروت نشی. 

 

نازیه در جادۀ شانه جنگی، تند تند راه می رفت تا زود تر به بازار کاه فروشی برسد و از شر شیطان کشمش و بادام نجات یابد که ناگهان صدایی از نهادش برخاست: 

 

ـ آخ! چقدر کلول قندول سمندول هستی، کاش که پیشم می بودی، بی مرچ و بی نمک می خوردمت. 

 

ـ او کوک مست، اینه مه تیار هستم، بخور نی، غلامت هستم، جای داری یانی؟ 

 

نازیه در لحظه یی پنداشت که کلول قندول سمندولش به گپ آمده و خودش را برای خوردن آماده کرده است، اما حس هفتمش خبر داد که صدا غیبی نیست. رنگ پریده چادریش را بالا زدو سر نفر پهلویش فریاد زد: 

 

ـ خدا تو دال بی غیرته از سر دسترخوان برداره، مه با تخم مرغ گپ می زدم نه با تو قاق رودۀ افریقایی! 

 

نازیه چادریش را دوباره پایین کرد، دو پای داشت، 999 پای دیگر از هزار پای قرض کرد ، از قلمرو تخم فروشی فرار کرد و با یک نفس خودش را به بازار کاه فروشی رساند. نفس تازه کرد، شش هایش را از بوی نان گرم و دود کباب خالی کرد و شکر خدا را به جا آورد که از شر خوردنی های شیطانی با سلامت نجات یافت. 

 

نازیه روغن پرست، سراپای بازار کاه فروشی را گشت، لب و لنج و پیشانی دکانداران را تول و ترازو کرد و عاقبت دَم دکان ریش سفیدی ایستاد و پرسید: 

 

ـ پدر جان، نان قاق پاو چند اس؟ 

 

ـ جان پدر، ما به سیر می فروشیم نه به پاو. 

 

ـ عجب گپا می زنی، شما هم یک سیره شدین، درعزیزی بانک حساب باز نکدیم که سر مه یک سیر نان قاقه می فروشی. از پاو گپ بزن. 

 

ـ قار نشو بچیم، یک پاوش پنج اوغانی. 

 

ـ کمی ارزان کو، پاو چار اوغانی نمی شه ؟ 

 

ـ نی نی، دالر بلند اس، انتحاری زیاد شده، قیمت نان قاق بالا رفته. 

 

ـ خیرببینی، دو پاو تول کو. 

 

ـ به چشم، اما نگفتی چند تا گاو داری؟ 

 

ـ یک نرگاو داشتم، چند سال پیش عمرش را به ما و شما بخشید؛ فقط دو تا گوسالۀ بی شاخ دارم. 

 

ـ گوساله هایت چند ساله هستن؟ 

 

ـ پدر جان، دکاندار نان قاق استی یا مامور سرشماری گوساله؟! 

 

ـ قار نشو دخترجان، سن وسال گوساله هایته ازی سبب پرسیدم که ای نان ها مثل تخته سنگ استن، در آو شیرگرم خوب تر شان کنی که دندان گوساله هایته نپرانه. 

 

ـ ها، گفتم دو تا گوساله دارم، یکیش چهار ساله، دیگیش پنج ساله. 

 

ـ چی می گی جان پدر، گوساله که چار ساله شد، گاو می شه؛ چرا گوساله های تو تا هنوز گاو نشدن؟ 

 

ـ چاره چیست، گوساله های دوپای بی دُم، دیرتر گاو می شون. 

 

دکاندار دوپاو نان قاق را وزن کرد و به سلامتی گوساله های بی دُم در خریطۀ نازیه انداخت. وقتی این تخته سنگ های نمکی به خریطه سرازیر می شدند، ترق ترق آن در گوش نازیه مانند صدای آن فیرهایی بود که چند سال پیش سینۀ گاوش را شگافته بود. 

 

نازیه سر خریطه را بست، از گوساله نوازی دکاندار تشکر کرد و از کوچه ها و پس کوچه هایی که ـ شیطان نان نرم دنبالش نکند ـ به سوی خانه اش دوید. وقتی وارد منزلش شد، هردو گوساله دویده دویده پیشش آمدند و همصدا پرسیدند: 

 

ـ ننه جان، امروز نان نرم آوردی یانه؟ 

 

نازیه خریطۀ نان سنگگی را پیش بچه هایش انداخت و گفت: 

 

ـ مادر آزاری نکنین ! شما هنوز گوساله استین ، به خیرهر وقتی که گاو شدین، نان نرم برای تان می خرم. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از

موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى

 اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت

 نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان

شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش

سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک

 صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از

شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب

پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب

داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه

نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 فاصله ابراز عشق دور نیست.

 فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

 

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

 شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

 سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

 ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

 پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

 ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

 اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز
 
اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

 قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

يارب

عجب حالي را در وجود من گذاشته اي

حالي كه مرا توان گفتنش نيست

قلم در برابر نوشتنش سر تعظيم دارد

گوشي را ياراي شنيدنش نيست

حالي كه مرا با خود مي برد همچون ذره اي خاشاك

كه بوسه نسيم او را به هر كنجي مي كشاند

حالي كه فرصت تفكر را از مغز پوچ من گرفت

حال رنجورم راچگونه درمان كنم

در حالي كه نمي دانم كي و چگونه گرفتارش شدم

حالي كه حتي خودم هم نمي دانم كه دردم چيست و ناله ام از كيست

از كه بايد بنالم كه هر چه بر مغز سبك بالم فشار آوردم

دشمني چون خودم يافت نشد

خداي من فقط تو ميداني كه در وجودم چه مي گذرد ...

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

چیزایی که من یاد گرفتم ...

 آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد

 بگیریم . آموخته ام که به خودم احترام بذارم .

 آموخته ام که این ترس از مشکلات

 است که انسان را می کشد نه خود آن .

آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .

 آموخته ام که آزاد باشم . آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .

آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .

آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .

آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .

آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .

آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .

 آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .

 آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم

آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .

آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط

در دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز

 باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم."

 

 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند


 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ

 سرزنشم کنند.سرزنش هایشان را خواهم پذیرفت به بهانه تولد حقایق

 غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .شکست ن

ه برای پنهان کردن است و نه بهانه پنهان شدن.

آری من شکست خویش را از بلندای بلندترین قله ها و با صدایی هر چه

 محزون تر به محزونی آواز نی لبک چوپان پهن دشت بی انتهای تنهایی

 فریاد خواهم زد.

میگویند از طلوع صبح بنویس و نیز از آفتاب. ومن چگونه از خورشید

 بنویسم زمانی که باران غم هجران تو پی در پی بر پنجره چشمانم

 میزند .

پس از آن روز جدایی و فراق به دل بیقرارو بیچاره ی خود گفتم که باید

 نفش شکستی تلخ و تیره را در خاطرات سپید خود با رنجی تیره تر

 آذین کند.

آه ای مریم من ، ای مریم شبهای تارم ، ای تمامت هم خوبی  و ای

 وجودت همه یاس ، بی تو همچون فاخته ای در زمستانی سرد،

 بنشسته بر شاخه درختی فرد چشم به راه آشنایی از دیار

 غریبستانم.

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 
 

تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

امروز فهمیدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند اینطوری باشن حتی عزیز ترین ...........!

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 
 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

 

حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه

تو لحظه‌های بی‌کسیش پرنده پر نمی‌زنه

با کوله بار خستگی ، تو جاده‌های خاطره

مسافر خسته من ، یه عمره که مسافره

 

 

 

 

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

 

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی باز کنم .

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 

نمي بخشمت....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....

نمي بخشمت .....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....

نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....

 و مي بخشمت

 بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 
 

دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا را
سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
حتی بیش از عشق

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای

کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و

گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می

بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

هوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت.

نمی دانم.
ز این بی دلی ها خسته شدم.
دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.
دیوانگی هم عالمی دارد

ای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نمیدونم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گاهي ساده ترين کلمات نيز از

ذهنم مي گريزد و جز سلام

ياراي گفتن هيچ حرفي ندارم و

سکوت بيانگر حرف هايي ميشود

که ساليانيست گفتنش برايم

آرزوست ميگويند ، همه ميگويند

سکوت يعني هيچ حرفي اما من

مي گويم سکوت يعني فرياد

فريادي پر از احساس

نوشته های پیشین
شهریور ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهریور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آرشیو موضوعی
عشق من
پیوندها
*<میرزا خاوری>*
*<شعر های برگزیده>*
*<حدیثِ عشق>*
*(تنهایی)*
*<تو کجایی که من خاکستر ..>*
*<پرواز رویایی>*
*<آواز عشق در گلویمان شکست>*
*<رقص موج>*
*<رمز عشق>*
*<زندگی سفید>*
*<سوگند عشق>*
*<مهربون>*
*<عاشقانه>*
*<دختری از جنس باران>*
*<ویلایه عشق رامین>*
*<پرهون>*
*<نوشته هایه حمید معظمی >*
*<کولی دربه در>*
*<کلبه من >*
*<دختر ناز >*
*<تنهایی>*
*<راشین>*
*<بوی ترنم باران>*
*<بهترین وبلاگهای روز>*
*<فرشته سیاه پوش>*
*<رهگذر مهتاب>*
*<ققنوس شب>*
*<تک سوار جاده های زندگیم>*
*<قلب مهربون>*
*<حباب من>*
*<رقص موج>*
*<زنده باد روز سبز>*
*<باران>*
*<افسونگر عشق>*
*<تولد دوباره>*
*<عکس عاشقانه ( سرزمين توپ )>*
*<محمد و هدیه>*
*<بودن یا نبودن>*
*<از همه چیز و از همه جا>*
*<متفاوت با همه >*
*<با من بمان ای آشنا>*
*<مینا عاشق عشق پنهان >*
*<عشق ایرونی>*
*<هر چه قدر sms که دلت بخواد>*
*<زیباترین کلمات عاشقانه برای ....>*
*<سپیده>*
*<مهربون>*
*<بخونی ضرر نمیکنی>*
*<و عشق یعنی...انتظار>*
*<پاتو بردار از رو قلبم>*
*<یا علی گفتیم وعشق اغاز شد>*
*<بی خیال عاشقی>*
*<ستاره پرتغالی>*
*<داستان ها دارم>*
*<مونس>*
*<آزادی در تنهایی>*
*<مهستی خدای صدا>*
*<تابان>*
*<فرشته کوچولو>*
*<وبلاگ بچّه ی آذربایجان>*
*< بیا تو مشاوره>*
*< lovesickyou >*
*<ماه پسر>*
*<Emo kids>*
*<ثمین دختر افغان>*
*<گیتی>*
*<دلتنگی های شکوه>*
*<دشمن عزیز>*
*<با من بمان ای آشنا>*
*<شاپرک رنگین>*
*<یک بهشتی>*
*<عاشقانه ها موج خروشان عشق>*
*<پرستش>*
*<بدون شرح ( مریم کوچولووووو)>*
*<اسیر عشق>*
*<دختر پاییزی>*
*<عشق روی پیاده رو>*
*<عشق و هوس>*
*<کامران و هومن>*
*<موزیک>*
*<دختری با وفا>*
*<دنیای ستارگان>*
*<نجوای دل>*
*<صدای عاشقانه>*
*<سوشیانت>*
*<خاطرات محبت و زنده گی>*
*<عشق من>*
*<داستان های عاشقانه>*
*<خورشید وماه>*
*<سنگ لاختی های مقیم ایران>*
*<باران>*
*<جایی برای با هم بودن>*
*<تاشقایق هست زندگی باید کرد>*
*<تنها دلم>*
*<اول عاشق خدا بعد عشقم>*
*<چشمک>*
*<باحال ترین وبلاگ 2نیا>*
*<ستاره آرزو.عاشقانه>*
*<شعر علی>*
*<مرکز دانلود نرم افزار و اطلاعات موبایل>*
*<روی خط دلتنگی(حمیده&مسعود)>*
*<افسانه>*
*<اشعار عاشقانه >*
*<عشق من>*
*<الهه >*
*<منو واسه زندگی دوس داشته باش>*
*<★.•**•. سارای•**•.★>*
*<بیمه پارسیان>*
<شعر راز >
*<ترانه های بی صدا>*
*<جزیره غم>*
*<بی همتا>*
*<اشعار عشقولانه>*
*<بهانه>*
*<گیتار بارانی>*
*<داستان های کوتاه>*
*<شقایق و فریاد >*
*<قاطی پاتی>*
*<ستاره تهران>*
*<سینما،تلوزیون ، تئاتر>*
*<nafas>*
*<عشق بازی آدم و حواII>*
afsus10>*
*<من وتو>*
*<ܓܨقـــــایق کاغــــــــــــذیܓܨ>*
*<پرستار کوچولو>*
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM